Sunday, May 6, 2007

Mafia !




Mafia is a type of secret criminal organization that developed in southern Italy and gained great power in the United States.The term Mafia may have come from an Arabic word that means place of refuge.As an adjective,it describes the confident style of behaviour that identifies a Mafioso.A Mafioso is a man who has great influence within his community.As a noun,Mafia refers to a network of loosely connected groups called Mafie,which hold power through violence ,oppression,and various criminal activities .The estimated 6000 Italian Americans involved in organized crime are arranged in a loose network of regional gangs called families.These families are involved in many illegal activities such as gambling,prostitution,selling narcotics and loan sharking.Law enforcement officials estimate that the families take in about $50 billion a year from criminal activities.Officials believe that the families have moved into a variety of legitimate businesses as well.

دو روایت از انوشیروان عادل و بزرگمهر


همانطور که میدانید بزرگمهر وزیر دانا و مدبر شاه ساسانی انوشیروان عادل بودکه جای تعریف نیست که چنان شاهی و چنین وزیری
در روایت است که روزی انوشیروان غادل با وزیر خود بزرگمهر و جمعی از سپاهیانش از کنار ویرانه ای می گذشتند که در آنجا صدای مرغان و جغدان بسیار بود از آنجا که بزرگمهر مشهور بود به دانستن زبان مرغان انوشیروان رو به بزرگمهر می کند که ای وزیر تو که زبان مرغان می دانی بگو که این سر و صدای آنان از چه جهت است؟.بزرگمهر می گوید:سرورم جغدان عروسی دارند و این سر و صدا به خاطر دعوای آنان به جهت تعیین مهریه عروس است. عروسون میگویند که داماد باید یک ویرانه را قباله عروس کند و دامادون زیر بار نمیروند و قبول نمی کنند و برای همین است که سر و صدای همگی آنان بلند است که ناگهان صدای جغدان قطع می شود.دوباره انوشیروان رو میکند به بزرگمهر و می گوید باز چه شد که همگی ساکت شدند.؟بزرگمهر می فرماید که داماد با دیدن شما و ما گفت : گر ملک این است در این روزگار--- خانه ویران دهمت صد هزار!.....برای همین است که دعوا تمام شد !.که با این حرف بزرگمهر شاه به فکر فرو میرود و از آنجا می گذرند

باز در روایت است که بزرگمهر وزیر اعظم هر روز صبح زود بیدار میشده و به کاخ انوشیروان می رفته و او را با این بیت شعر از خواب بیدار می کرده که به امور مملکتی برسد:سحر خیز باش تا کامروا شوی........روزی از روزها که انوشیروان از این وضع خسته می شود که هر روز صبح زود بزرگمهر او را از خواب با این بیت شعر بلند میکندو مزاحم او می شود چند نفر را پنهانی دستور می دهد که پنهانی در گوشه ای قایم شده و هر گاه بزرگمهر از خانه اش بیرون می آید به او حمله کرده و لباس های او را از تنش در آورند و او را رها کنند.ماموران چنین می کنند و آن روز بزرگمهر دیر تر از معمول به کاخ و حضور شاه می رسد.انوشیروان رو به بزرگمهر می کند و می خندد و می گوید چه شد بزرگمهر آن شعر خواندنت که سحر خیز باش تا کامروا شوی؟!پس چراامروز اینقدر دیر کردی ؟!بزرگمهر می فرماید:شاها ...شاها آنان که از من سحر خیز تر بودند باعث تاخیر امروز من شدند و موفق گردیدند!

خدا رحمت کند تمام مردان پاک .دانا.عادل و مدبر پارس زمین را
A.P.Shajiee
.

Friday, May 4, 2007

وصیت بزرگمهر به بزرگان پارس

وصیت می کنم شما را که خدای عز و جل به یگانگی شناسید و وی را اطاعت دارید و بدانید که کردار زشت و نیکوی شما میبیند و آن چه در دل دارید میداند و زندگانی شما به فرمان اوست و حشر و قیامت خواهد بود و سوال و جواب و ثواب و عقاب.و نیکویی گویید و نیکوکاری کنید که خدای عز و جل که شما را برای نیکی آفریده.و زینهار تا بدی نکنید و از بدان دور باشید که بد کننده را زندگی کوتاه باشد.و پارسا باشید و چشم و گوش و دست از حرام و مال مردمان دور دارید و بدانید که مرگ خانه زندگانی است اگر چه بسیار زیید آن جا می باید رفت.و راست گفتن پیشه گیرید که روی را روشن دارد و مردمان راست گویان را دوست دارند و راست گوی هلاک نشود.و حسد را کاهش تن است و حاسد هرگز آسایش نباشد که با تقدیر خدای عز اسمه دایم به جنگ باشد و اجل نا آمده .مردم را حسد بکشد.و حریص را راحت نیست زیرا که او چیزی می طلبد که شاید وی را ننهاده اند.مردمان را عیب مکنید که هیچ کس بی عیب نیست.هر که از عیب خود نابینا باشد نادان تر مردمان باشد

تاریخ بیهقی " :ابوالفضل بیهقی

Thursday, May 3, 2007

On joy and sorrow (4)


You now know that sorrow and poverty purify man's heart; though our weak minds see nothing worthy in the universe save ease and happiness.
The bitterest thing in our today's sorrow is the memory of our yesteday's joy.For we are all creatures of sadness and of small doubts.And when a man says to us :Let us be joyous with the gods,we can not but heed his voice.Sorrow softens the feelings,and Joy heals the wounded heart.were sorrow and poverty abolished,the spirit of man would be like an empty table,with naught inscribed save the signs of selfishness and greed.
We choose our joys and our sorrow long before we experience them.
Your joy is your sorrow unmasked.
If you could see,that the misfortune which has defeated you in life is the very power that illumines your heart and raises your soul from the pit of derision to the throne of reverence,you would be content with your share and you would look upon it as a legacy to instruct you and make you wise.


"Selections from Gibran Kahlil Gibran"اکنون میدانید که اندوه و حرمان دل آدمی را تزکیه می کنند گر چه اذهان خموده ء ما جز آسایش و تنعم چیزی را در جهان دارای ارزش نمی داند.تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطرهء شادمانی دیروزمان است.همه ما از اندوه و تردید آفریده شده ایم .هنگامی که کسی به ما میگوید:بیایید با خدایان به شادمانی بپردازیم چاره ای نداریم جز آنکه به حرفش اعتنا کنیم.غم احساسات را تلطیف می کند و شادی دل های مجروح را التیام می بخشد.اگر بنیاد غم و حرمان بر می افتاد روح آدمی شبیه لوحی سپید می شد که بر آن چیزی جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود. ما غم ها و شاذی هایمان را بسیار پیش تر از آن که تجربه شان کنیم بر می گزینیم.شادمانی شما همان اندوه شماست که نقاب از چهره بر گرفته است
اگر میتوانستی ببینی که بخت بد که شکست تو در زندگیت بوده همان نیرویی است که قلبت را روشن میکند روحت را از مغاک تمسخر بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد آنگاه رضا به داده می دادی و آن را میراثی می دانستی که تعلیمت می دهد و آگاهت می کند

On joy and sorrow (3)

And the God of Gods separated a spirit from Himself and created in it Beauty.He gave to it the lightness of the breeze at down and the fragrance of the flowers of the field and the softness of moonlight.
Then he gave to it a cup of joy,saying,
You shall not drink of it except that you forget the past and heed not the future.And he gave to it a cup of sadness,saying,You shall drink and know there from the meaning of life's rejoicing. For He who has not looked on sorrow will never see joy.

Some of you say,Joy is greater than sorrow,and others say,no,sorrow is the greater,
But I say to you ,they are inseparable.Together they come,and when one sits alone with you at your board,remember that the other is asleep upon your bed.
The sorrowful spirit finds rest when united with a similar one....Hearts that are united through the medium of sorrow will not be separated by the glory of happiness.Love that is cleansed by tears will remain eternally pure and beautiful.

When either your joy or your sorrow becomes great the world becomes small.

خدای خدایان نفخه ای از خویشتن خویش جدا کرد و در آن نفخه وزیبایی را آفرید.او به زیبایی سبکی نسیم سحرکاهی را عطا کرد و رایحهءگل های دشت را و نرمی مهتاب را.آنگاه خداوند جامی از شادی به دست زیبایی دادو گفت :تو نباید از این جام بنوشی مگر آنکه گذشته را فراموش کنی و به آینده نیز اعتنایی نداشته باشی.سپس جامی نیز از غم به دستش داد و گفت : تو باید این را بنوشی و معنای شور و شعف زندگی را دریابی.کسی که به سیمای غم نگاه نکرده سیمای شادمانی را هرگز نمی بیند.برخی از شما می گویید :شادمانی برتر از اندوه است.دیگران می گویند نه .اندوه برتر است.اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.آنها با هم می آیند و هنگامی که یکی از آنها تنها با شما سر سفره تان می نشیند یادتان باشد که آن دیگری بر بسترتان خفته است. روح غمگین هنگامی که با روحی شبیه خود متحد می شود تسکین می یابد.دل هایی که به واسطه غم به هم گره می خورند در شوکت شادمانی از هم جدا نخواهند شد.عشقی که با اشک تطهیر شده است پاک و زیبا و جاودانه می ماند.هنگامی که شادمانی یا اندوهتان بزرگتر شود دنیا کوچکتر می شود

On joy and sorrow (2)

Now there passed by on the other side of the lake two hunters.And as they looked across the water one of them said,I wonder who are those persons?And the other said .Did you say two ? I see only one .
The first hunter said,But there are two.And the second said,There is only one that I can see,and the reflection in the lake is only one.No ,there are two,said the first hunter,and the reflection in the still water is of two persons.But the second man said again,Only one do I see.And again the other said ,But I see two so plainly.
And even to this day one hunter says that the other sees double; while the other says.'My friend is somewhat blind.'


دو شکارچی از آن سوی دریاچه می گذشتند.هنگامی که به این سوی آب نگاه کردند یکی از آنها گفت :نمیدانم آن دو نفر کیستند ؟ دیگری پاسخ داد:گفتی دو نفر؟اما من فقط یک نفر را می بینم.
شکارچی اول گفت :اما دو نفر آنجا هستند.شکارچی دوم گفت :من در آن جا فقط یک نفر را می توانم ببینم تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است.شکارچی اول گفت :نه دو نفرند.تصویری که در آب راکد افتاده است از آن دو نفر است.اما مرد دوم تکرار کرد من تنها یک نفر را می بینم و دیگری باز گفت اما من به وضوح دو نفر را می بینم.تا به امروز هنوز یکی از شکارچی ها می گوید که دیگری لوچ است و دو تا می بیند در حالی که آن دیگری می گوید :دوست من کمی کور است

On joy and sorrow (1)


Upon A day in May,joy and sorrow met besides a lake.They greeted one another,and they sat down near the quiet waters and conversed.Joy spoke of the beauty which is upon the earth,and of the daily wonder of life in the forest and among the hills ,and of the songs heard at dawn and eventide.
And sorrow spoke ,and agreed with all that Joy had said ;for sorrow knew the magic of the hour and the beauty thereofAnd sorrow was eloquent when he spoke of May in the fields and among the hills.
And Joy and sorrow talked long together,and they agreed upon all things of which they knew.

در یکی از روزهای اردیبهشت شادی و غم در کنار دریاچه ای همدیگر را دیدند به هم سلام دادند و کنار آب های آرام نشستند و گفت و گو کردند.شادی از زیبایی های روی زمین گفت از شگفتی های هر روزهء زندگی در دل جنگل و در میان تپه ها و از آوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده می شود .آنگاه غم سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود موافقت کرد زیرا غم جادوی آن لحظه و زیباییش را می فهمید.غم هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه ها سخن می گفت بیانی شیوا داشت.شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند و در بارهء هر آنچه که می دانستند با هم تفاهم داشتند

Sunday, April 29, 2007

Nasreddin's Blanket

Late one night,Nasreddin was woken up by a terrible noise in the street outside his house.It sounded as if a terrible fight was going on ,and as Nasreddin loved nothing better than to watch a fight in the street,he opened his window and looked out.He saw two young men fighting just outside his front door,but when they saw him watching them,they went round the corner of the house and continued to shout at each other and to hit each other there.Nasreddin didn't want to miss anything,so he ran down and opened his front door,but as it was a cold night ,he wrapped himself in a blanket before he went out.He walked to the corner of his house and looked round it.The two men were still shouting and struggling.Nasreddin went closer to them,but to see the fight better and to try to find out what the men were fighting about.But as soon as he was within easy reach of the men,they stopped fighting,attacked him,seized his blanket and ran away into the darkness with it.
Nasreddin was too old to run after them,so he could do nothing but go sadly back to bed without his blanket.
Well,said his wife .What were they fighting about ?
It seems that they were fighting about my blanket,answered Nasreddin,because as soon as they got it,their quarrel ended !.

Nasreddin and his neighbour


Most of Nasreddin's neighbours were pleasant people,who were always ready to help each other when they were in trouble; but there was one woman who lived in his street who was disliked by everybody because she was always interfering in other peoples' business,and because she was always borrowing things from people and then forgetting to give them back.Early one morning,Nasreddin heard a knock at his front door,and when he opened it,found this woman outside.
Good morning,Nasreddin ,she said .I have to take some things to my sister's house in the town today,and I have not got a donkey,as you know.Will you lend me yours ?I will bring it this evening.
I am sorry,answered Nasreddin.If my donkey was here,I would of course lend it to you very willingly,but it is not.Oh? said the woman...It was here last night,because I saw it behind your house.Where is it now?
My wife took it into town early this morning,answered Nasreddin.
Just then the donkey brayed loudly !...
You are not telling the truth,Nasreddin !.the woman said angrily. I can hear your donkey.You should be ashamed of yourself,telling lies to a neighbour !
You are the one who should be ashamed ,not me!.shouted Nasreddin.Is it good manners to believe a donkey's word rather than that of one of one's neighbours ?.

Nasreddin and a widow

Nasreddin's wife was very ill,and at last she died,After a few months,Nasreddin married again.His wife was a widow.Exactly seven days after he married her ,she had a baby.Nasreddin at once hurried away to the market and bought some paper ,some pencil,some pens and some children's books.Then he hurried back home again with these things and put them besides the baby.His new wife was surprised.What are you doing ?she said .The baby wont be able to use those things for a long time.Why are you in such a hurry ?
Nasreddin answered,You are quite wrong my dear.Our baby is not an ordinary baby.It came in seven days instead of nine months,so it will certainly be ready to learn to read and write in a few weeks from now.

Stupid Orders


When Nasreddin was a boy ,he never did what he was told ,so his father always told him to do the opposite of what he wanted him to do.One day ,when the two were bringing sacks of flour home on their donkeys,they had to cross a shallow river.When they were in the middle of it,one of the sacks on Nasreddin's donkeys, began to slip,so his father said,That sack is nearly in the water!press down hard on it !.
His father of course expected that he would do the opposite,but this time Nasreddin did what his father had told him to do .He pressed down on the sacks and it went under the water.Of course,the flour was lost .What have you done,Nasreddin? his father shouted angrily.
Well,father,said Nasreddin,this time I thought that I would do just what you told me,to show you how stupid your orders always are.

Heavy Rock

Some of Nasreddin's old friends were talking about the young people in their town.They all agreed that old people were wiser than young people.Then one of the old men said ,But young men are stronger than old men.
All of them agreed that .this was true ,except Nasreddin,He said ,No.I am strong as when I was a young man.
What do you mean ?said his friend .How is that possible ?Explain yourself !.
Well,said Nasreddin,in one corner of my field there is a heavy rock.When I was a young man I used to try to move it,but I couldn't because I was not strong enough.I am an old man now,and when I try to move it,I still can not !.

"A big pot"

Nasreddin wanted a big pot for a party,so he borrowed one from a neighbour.After the party he took it back with another small pot inside.Your pot had a baby while it was with us,he said.Of course,the neighbour was very pleased,and when Nasreddin came to borrow the big pot again for another party,he lent it to him very gladly.This time Nasreddin did not bring the pot back,so after a few days the man went to Nasreddin's house .What has happened to my big pot ? he asked.Why have you not brought it back yet ?...Oh ,the big pot ?said Nasreddin.It died while it was with us.
Died? said the neighbour angrily.But pots do not die !.Why do you say that ?answered Nasreddin.When I said ,The pot has had a baby ,you didn't say 'Pots don't have babies',did you ?

Saturday, April 28, 2007

"Pray" زیارت مطلقه امیر المومنین علی(ع)-زیارت امین الله



بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده السلام علیک یا امیر المومنین اشهد انک جاهدت فی الله حق جهاده و عملت بکتابه و اتبعت سنن نبیه صلی الله علیه و اله حتی دعاک الله الی جواره فقبضک الیه باختیاره و الزم اعدائک الحجه مع مالک من الحجج البالغته علی جمیع خلقه اللهم فاجعل نفسی مطمئنته بقدرک راضیته بقضائک مولعته بذکرک و دعائک محبته لصفوته اولیائک محبوبته فی ارضک وسمائک صابره علی نزول بلئک شاکره لفواضل نعمائک ذاکرهلسوابغ الائک مشتاقه الی فرحه لقائک متزوده التقوی لیوم جزائک مستنه بسنن اولیائک مفارقه لاخلاق اعدائک مشغوله عن الدنیا بحمدک و ثنائک اللهم ان قلوب المخبتین الیک و الهه وسبل الراغبین الیک شارعه و اعلام القاصدین الیک واضحه و افئده العارفین منک فازعه و اصوات الداعین الیک صاعده و ابواب الا جابه لهم مفتحه و دعوه من نا جاک مستجابه و توبه من اناب الیک مقبوله و عبره من بکی من خوفک مر حومه والاغاثه لمن استغاث بک مو جوده والاعانه لمن استعان بک مبذوله و عداتک لعبادک منجزه و زلل من استقالک مقاله و اعمال العاملین لدیک محفوظه و ارزاقک الی الخلائق من لدنک نازله و عوائدالمزید الیهم واصله و ذنوب المستغفرین مغفوره و حوائج خلقک عندک مقضیه و جوائز السائلین عندک موفره و عوائد المزید متواتره و موائدالمستطعمین معده و مناهل الظماء مترعه .الهم فاستجب دعائی و اقبل ثنائی و اجمع بینی و بین اولیائی بحق محمد علی و فاطمه و الحسن و الحسین انک ولی نعمائی و منتهی منای و غایه رجائی فی منقلبی و مثوای....انت الهی و سیدی و مولای اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا و اشغلهم عن اذانا و اظهر کلمه الحق و اجعلها العلیا و ادحض کلمه الباطل و اجعلها السفلی انک علی کل شیءقدیر

ترجمه فارس

به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام بر تو ای امیر المومنین ای امین پروردگار در زمین و حجت خدای بر بندگانش .سلام بر تو ای امیر موءمنان .گواهی می دهم که تو در راه خدا جنگیدی و حق جنگیدن در دین خدا را به جا آوردی و دستورهای کتاب خدا را کار بستی و سنتهای رسولش را پیروی کردی و در پایان عمر که خدا تو را به جوار رحمت خود دعوت فرمود و به اراده خود روح پاکت را قبض کرد و به شهادت و رحلت تو بر دشمنانت حجت را الزام کرد با آنکه در وجود تو و علم و عمل و معجزات و گفتار و بیاناتت حجت های بالغه الهیه بر جمیع خلق تمام بود بار الها تو جان مرا مطمئن بقدر و راضی به قضای خویش بگردان و مشتاق و حریص به ذکر و دعای خود فرما و دوستدار خاصان اولیاء خویش و محبوب در اهل زمین و آسمان خود ساز و با صبر و شکیبا هنگام نزول بلای خود شکر گذار مزید نعمت های ظاهر و متذکر نعمت های باطن خود گردان و مشتاق ابتهاج لقای خود فرما و مرا بتهیه زاد تقوی برای روز جزا و بطریقه اولیاء و خاصان خود بدار و دور از طریقه دشمنان خویش ساز و مرا به جای اشتغال به کار دنیا به حمد و ثنای خود مشغول دار.ای خدا دلهای خاشعان و خدا ترسان در تو واله و حیران است و راههای مشتاقانت به جانب تو باز است و نشانه های آنان که قاصد کوی تواند نشانه هایی روشن است و قلوب عارفان از شهود جلالت هراسان و صدای دعای بندگان اهل دعا بدرگاه تو بلند و درهای اجابت دعا بروی آنها باز است و دعای اهل مناجات مستجاب و توبه آنان که به درگاه تو باز می گردند پذیرفته است و چشم گریان آنان که از خوف تو گریانند مورد لطف و رحمت است و فریاد رسی تو بر آنان که به درگاهت فریاد و دادخواهی کنند مهیا است و یاریت بر آنان که از تو یاری می طلبند مبذول است و وعده هایت برای بندگان منجز تو محقق است و لغزش آنان که به درگاهت عذر خواه آیند بخشیده خواهد شد و عمل نیکو کاران نزد تو محفوظ است و اجرش ملحوظ است و رزق جمیع خلق از جانب تو نازل و مزید عطایای تو به آنان واصل.و گناهان آمرزش طلبان آمرزیده خواهد شد و حاجتهای خلق نزد تو برآورده است و سائلان را از درگاهت نزد تو عطای وافر و مزید احسان پی در پی است و مائده بر آنان که از خوان احسانت روزی می طلبند مهیا است و سر چشمه های لطف برای تشنگان وصالت پر آب است ای خدا دعای مرا مستجاب فرما و حمد و ثنایم را بپذیر و میان من و اولیاء و محبوبانم جمع گردان(یعنی مرا با محمد و آل او محشور بفرما)به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السلام این دعا را اجابت فرما که تو ای خدا ولی نعمت ها و منتهای آمال و آرزوهایی و آخرین امید و آرزوی من هم درحیات دنیا و هم در سرای آخرت تو هستی .تو معبود و سید و مولای منی.بیا مرز دوستان ما را .و دشمنان ما را از ما دفع فرمای. و از آزار و اذیت ما بازشان دار و پدیدار کن سخن حق را و آن را برتر قرار ده و زیر پای کن سخن باطل را و بگردان و قرار ده آن را پایین تر . به درستیکه تو بر هر چیز ی توانایی.آمین یا رب العالمین
التماس دعا